X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 6 تیر‌ماه سال 1395

MDOYNKQ

MDOYNKQ

دوشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1395

MDOYNKQ

MDOYNKQ

جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394

بزرگی، سرفرازی و سربلندی به ادعا نیست

پاره کردن مدارک حج روبروی سازمان حج و زیارت توسط پیرمرد یاسوجی


پیرمرد روستایی یاسوجی پس از شنیدن تجاوز سربازان عربستانی به دو جوان ایرانی در جلوی سازمان حج و زیارت یاسوج اقدام به پاره کردن تمامی مدارک اعزام خود نمود.


این بزرگمرد که نامش حسن‌علی ست در روستایی دورافتاده از توابع سی‌سخت شهرستان یاسوج زندگی می‌کند و مدتها در نوبت حج بوده. وی صادقانه می‌گوید با اجبار فرزندانم به همراه همسرم قصد زیارت به خانه خدا را کردیم و هیچ علاقه‌ای به این سفر نداشتم، چهار طرف خانه‌ای من کعبه وجود دارد.


من دوست داشتم پولم را صرف زندگی این بنده خدا‌ها کنم. من دوست دارم عمو حسنعلی این‌ها بمانم نه حاج حسنعلی!


جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394

« وای بـــه حـــال مــلّــتــی کـــه بــی قـیّــم مــانـــده . . .»

« وای بـــه حـــال مــلّــتــی کـــه بــی قـیّــم مــانـــده . . .»


شاید شما هم خبر تجاوز دو شرطه(پلیس) سعودی را در فرودگاه جده به دو نوجوان ایرانی شنیده باشید! که پس از رویت گذزنامه شان و از آنجایی که عرب‌ها دشمنی غمیقی با شیعیان و ایرانیان دارند، آن دو را از پدر ومادرشان جدا کرده و به‌ظاهر برای بازرسی به اتاقی برده‌اند و آنجا به هردوی آنها تجاوز کرده اند. پس از ده دقیقه که مامورین عربستان، پسرهارا سوی خانواده اشان بازمی‌گردانند، بغض برادر کوچکتر می‌ترکد و جریان را برای مادر خود بازگو می‌کند. خانواده از بازگشت به تهران منصرف شده و پیگیر شکایت می‌شوند. کنسولگری جمهوری اسلامی هم قول پیگیری داده(وعده سر خرمن)... با شنیدن این داستان به یاد داستان معروف ابوطالب یزدی، افتادم که در زمان آغاز پادشاهی محمدرضاشاه با شتر خود از راه کویت به مکه رفت! که وهابی‌ها به تهمت اینکه ابوطالب یزدی، جوان 22 ساله ایرانی سنگ‌های کف محوطه مکه را با کثیف کرده، در یک دادرسی چند ثانیه‌ای و بدون مترجم گردن او را زدند و پول اجرای حکم و بخیه سر به بدن(که برعکس دوخته بودند) را از همراهانش گرفتند. دربازگشت، دو خواهرش در یزد که کوچه را ریسه‌بندی و منتظر سوغاتی و تسبیح‌ از او بودند، ولی در عوض خبر مرگش را شنیدند، هر دو در دم سکته کرده و سپس دِق کردند و به فاصله کمی از هم مُردند.. به دنبال این، کشور سراسر نفرت از سعودی‌ها شد..پادشاه "چهار سال" همه روابط ایران با عربستان را قطع کرد و فرستادن زائر از ایران ممنوع شد. و عنقریب بود که صنعت توریسم(حج) سعودی که درآمدش بیش از نفت است،به گِل نشیند که با فشار مردم خرافاتی و دین‌زده و سفر پادشاه سعودی به تهران و پوزش‌خواهی رسمیِ وی که خواهان فرستادن دوباره زائر از تهران به عربستان شد بود، رابطه از سر گرفته شد.


هنگامی که خبر زدن گردن ابوطالب یزدی به رضـا شـاه بـزرگ در ژوهانسبورگ رسید، درحالی ایشان از تندرستی چندانی برخوردار نبود، با خشم گفت: من اگر آنجا بودم، خاک سعودی را توبره می‌کردم و این است سزای بی‌خردانِ ابلهی که فرسنگ‌ها می‌پیمایند و سرمایه‌های خود را به جیب وهابیون بی‌مغز میریزند و آبروی خود و خانواده و میهن خود را، به تاراج میدهند.


رضاشاه بزرگ آنچنان به‌روی نژادِ ایرانی و هم‌میهنان خویش تعصب داشت که بخاطر اینکه پلیس واشنگتن ماشین یکی از کارمندان سفارت ایران در آمریک را متوقف کرده و بخاطر سرعت غیرمجاز به او برگه جریمه داده بود،سفیر آمریکا را از تهران اخراج، کارمندان سفارتُ ایران در آمریکا را به تهران فراخواند و کلیه روابط سیاسی و بازرگانی را به حالت تعلیق درآورد. تا اینکه بالاخره پس از چندماه پرزیدنت آمریکا بطور رسمی نامه‌ای پوزش‌خواهانه خطاب به شاه و ملت ایران نگاشت و چند دیپلمات سیاسی رسماً این نامه عذرخواهی را به تهران و به شرف عرض همایون پادشاه رساندند، تا پوزش آنان پذیرفته شد و روابط عادی پس از چهارماه دوباره از سر گرفته شد. همچنین شاه در شان ملت ایران را بالاتر از اروپایی‌ها می‌دید و هرگاه مقامات اروپایی وی را به کشورشان دعوت می‌کردند، پاسخ می‌داد: «شما باید به دیدار مقام سلطنت ایران مشرف شوید» و چون شاهان قاجار نبود که در کمال خفت و خاری از روسیه وام بگیرد تا به دیدار ملکه انگلیس یا مقامات فرانسه و روس و آلمان برود! وی باورمند بود ایرانی هیچ چیز از اروپایی‌ها کم ندارد و باید شئوناتش حفظ شود. وی به ساعد وزیرخارجه خود همواره می‌فرموید: آبروی ایرانی را جلوی این اروپایی‌ها حفظ کن! نگذار آنان برتری ای نسبت به ما حس کنند....!


اما این کجا و تجاوز عرب‌ها به دو نوجوان ایرانی کجا؟ که معنایی جز بی‌ادبی نسبت به شئون ملت چندهزارساله ایران ندارد!!؟ ولی بی‌غیرتان نشسته در تهران از آنجایی که رفت و بستی با نژاد ایرانی نداشته و بیشینه‌ء شان زاده‌ء جبل‌عامل و عراق هستند، چندان به این مسایل حیثیتی، ارجی نمی‌نهند و شرف و آبروی یک ملت در نظر آنها اشرافی‌گری ست!! و در این فقره حج نیز، حضراتِ نامحرم به منافع ملّی، تنها به احضار سفیر سعودی در تهران و بازخواست توضیخ برای پیگیریِ سریعتر پرونده تجاوز به دو شهروندِ ایرانی، بسنده کرده اند...


« وای بـــه حـــال مــلّــتــی کـــه بــی قـیّــم مــانـــده . . . »



جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394

آرامگاه یعقوب لیث صفاری

آرامگاه یعقوب لیث صفاری


آرامگاه شاه شاهان یقوب لیث صفاری موسس گروه عیاران و سلسله صفاریان ۲۴۷-۲۶۵ (قمری).

اولین حکومت رسمی ایرانی در مقابل خلیفه بغداد.

کسی که دویست سال بعد از هجوم اعراب به ایران با یارانش سر به میدان نهاد و در بیست سال سیستان و خراسان و کرمان و فارس و خوزستان را از زیر خلافت عباسیان بیرون اوردو تا نزدیکی بغداد پیشرفت.

کسی که زبان پارسی را که دویست سال ممنوع بود دوباره رسمی و زنده کرد.

کسی که بیست سال بر زین اسب زندگی کرد و هم زمان در سه جبهه مختلف علویان طبرستان , خلافت بنی عباس و طاهریان شرقی ضد اشغالگران می جنگید .

اکنون در گوشه ای از وطنش به فراموشی سپرده شده تا جایی که مردم حوالی ارامگاه از نادانی اورا امامزاده دانند و هر از گاهی دخیل میبندند ...

گاهی هم جوانان ایران دوست به این زیارت غریب و بی خادم می روند و آب و جارویی میکنند.

واقعا در خانه خود غریب بودن دردناکست.







جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394

توهین به یک ملت توسط سگ آل وحوش در بازی فوتبال

توهین به یک ملت توسط سگ آل وحوش در بازی فوتبال


در زمانی که ایرانی ها منتظر عذرخواهی عربستان از ایران و تنبیه متجاوزین بود ولی ، درجریان بازی فولاد خوزستان و الهلال عربستان شهرانی کاپیتان الهلال ، پس از به ثمر رساندن گل لباس خود را بالا کشید که در زیر پیراهن او، تصویر و کاریکاتور نوجوان 15 ساله کشیده شده بود .

مضمون عکس روی پیراهنش به همراه حرکت دستش این بوده که الوو ! من یه بچه 15ساله میخوام !


جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394

غیرت و شرف فراموش شده

غیرت و شرف فراموش شده


روزگاری مردمان سرزمین پارس را غیرتی بود شرف و همیتی بود.


از آن مردمان بلند همت که سرشان را از برای شرفشان می دادند مردمانی مانده که به بندگی و بردگی عرب ها افتخار می کنند و در برابر تجاوز جنسی به دو جوانشان در فرودگاه جده عربستان سکوت بر می گزینند شاید هم حق دارند آن روز که نام غلام بر خود نهادند پذیرفتند که باید در برابر عمل جنسی صورت گرفته بر رویشان سکوت کنند و آن را شاید تعمتی از سوی ارباب دانند و سپاسگزار نیز باشند.


ملتی که هویتش را باخته دیگر شرف برایش معنایی ندارد.


جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394

سروده دکتر بادکوبه‌ای در پیوند با فاجعه اخیر فرودگاه جده! ‌

سروده دکتر بادکوبه‌ای در پیوند با فاجعه اخیر فرودگاه جده! ‌


رها کن هموطن حج را‌‌ رها کن

دلت را خانه پاکِ خدا کن .


ر‌ها کن این همه جهل و خمودی

حمایت کم کن از شیخ سعودی .


خدا در کعبه تازی نباشد

«خداخواهی»، «خدابازی» نباشد .


دلت را پاک کن تا حق ببینی

وجودت را به حق ملحق ببینی .


شعار «عزتت» را شیخ خورده؟

تو را تا قصر جهل خویش برده؟


تمام مملکت «یارانه گیر» است

به چنگ فقر و ناداری اسیر است .


دلار تو عرب را می‌نوازد

که تا ناموس فرزندت بتازد .


تو گر انسانی و ایران تباری

نباید سوی حج، گامی گذاری .


خدا زندانی شیخ عرب نیست

خدا محدود اشتر با رطب نیست .


تو ایرانی تباری پای برمن

سرِ عزت نداری؟ وای بر من .


چه می‌شد گر فقیه راستینی

برآرد دست دل را زآستینی .


کند تحریم، حج را با شجاعت

دمد در جان ما روح مناعت .


رهاکن هموطن حج را‌‌ رها کن

دلت را خانهٔ پاک خدا کن .


مصطفی بادکوبه‌ای


جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394

مقایسه ی رفتار سیاسی جمهوری اسلامی ایران با نظام شاهنشاهی ایران در مسئله ی حج !

مقایسه ی رفتار سیاسی جمهوری اسلامی ایران با نظام شاهنشاهی ایران !


روزگاری که فقط بخاطر یک شهروند ایرانی، حکومت ایران ۴ سال روابط دیپلماتیکش را با عربستان قطع کرد!! 

ابوطالب یزدی که از وی به نام ابوطالب اردکانی نیز یاد می‌شود، جوانی ایرانی بود که در سال ۱۳۲۲ در حین انجام طواف در مسجدالحرام دچار حالت استفراغ شد و توسط ماموران عربستان سعودی دستگیر و به اتهام قصد آلوده کردن خانه خدا، در دادگاه محاکمه و سپس اعدام شد.

خبر قتل وی باعث واکنش‌های شدید مردم و علما در ایران و عراق و سایر کشورهای اسلامی شد و در ایران عزای عمومی اعلام و در اکثر شهرها مجالس ختم برگزار گردید.

" همچنین در پی این حادثه رابطه دیپلماتیک ایران و عربستان سعودی قطع گردید و به مدت چهار سال دولت ایران از اعزام حجاج به مکه خودداری نمود."

------------------------------------------------------------------------

تجلی سبزواری در آن دوران در مثنوی بلندی به نام "طالب نامه" خطاب به سعودی ها چنین سرود:


ای رئیس دولت نجد و حجاز / ای ندانسته حقیقت از مجاز /

شرط مهمانداری و رسم صفا / قاعده احسان و آئین وفا /

در عرب گردن زدن یا کشتن است / در میان خاک و خون آغشتن است؟/

بر شما طالب مگر مهمان نبود / زائر آن کعبه ایمان نبود؟ /

شیعه بود، اما بدین کافر نبود / منکر قرآن و پیغمبر نبود /

تدخلن المسجد ان شاء آمنین / نیست این آیت ز قرآن مبین؟

------------------------------------------------------------------------

در تصویر: احترام پادشاه عربستان به پادشاه ایران


(( پادشاه عربستان چندین بار اعلام کرده بود که من خادم پادشاه ایران هستم! ))



جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394

توافق شنگول ومنگول و گرگ ناقلا

توافق شنگول ومنگول و گرگ ناقلا


شنگول به مدت 1 سال باید در خانه گرگ کار کند.
به محض امضای توافق منگول با اقا گرگه به صحرا رفته وبا هم یازی برد –برد انجام دهند.

شاخ های ننه بزی بریده وبه مدت 10 سال محدود می شود.

ننه بزی پذیرفت که در خانه را باز کرده واجازه سرکشی سرزده گرگ را به خانه بدهد.

خانه ننه بزی تخریب وبا همکاری بچه گرگ ها بازسازی میشود.

در مقابل اقا گرگه اجازه میدهد که ننه بزی برای شنگول ومنگول گیاه تازه ببرد.

ننه بزی عضو باشگاه الاغهای جنگل می شود.

آقا گرگه حق شنگول را در تحقیق درمورد دندانهای اقا گرگه به رسمیت بشناسد.

این توافق الزام آور نیست وجنبه حقوقی ندارد !


جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394

برادر کفنپوش

برادر کفنپوشم سلام.حالت خوب است؟

قضیه تجاوز دو مامور رسمی عرب در رسمی ترین مرکز دولتی عربستان یعنی گیت بازرسی فرودگاه عربستان را شنیدی؟

رگ غیرتت باد نکرد؟

مثل اینکه رگ غیرت تو هم انتخابی کار میکند؟

اگر این تجاوز توسط مامور اسراییلی به یک نوجوان فلسطینی شده بود الان تو صف ثبت نام برای اعزام به غزه بودی.

راستی اگر بمیریم هم کم است!؟

کجایند آن نامردانی که برای یک قدم زدن ظریف با کری طلب مرگ میکردند.؟

آیا الان وقت مردن نیست.

کجایند آن فتوادهندگانی که با دیده شدن چند تارموی زنان خودشان را پاره میکردند.

آیا فتوادانشان پاره شده.

حاجی زیارت قبول .

خوب پسرت را بردی تا معنویتش را تکمیل کند.تو اگر غیرت داشتی مگرفرودگاه را ترک میکردی.

باور کنید دولت هم کاری نخواهدکرد.چون زمزمه ها بلند است که ماموران عرب گفته اند این بار اولمان نیست.حتی با زایران زن ایرانی هم اینکار را کرده ایم.وبا شنیدن این حرفها مسئولین ما لا اقل برای مبرا کردن حاج خانمهایشان قضیه را ماسمالیزه خواهند کرد. حاج آقا زیارت قبول .سعیکم مشکور.




شنبه 9 اسفند‌ماه سال 1393

اصفهان در قرون 12 و 13 هجری (18 و 19 میلادی)



افغانها  سرانجام شورش کرده و به ایران مرکزی یورش آوردند. در سال 1134/1722 پس از آنکه ارتش صفویه  در گناباد ، نزدیک به اصفهان، به طور کامل شکست خورد، شهر مورد محاصره قرار گرفت. شهر گرفتار مضیقه های وحشتناکی شد و پس از 6 ماه سقوط کرد. در حدود 20،000 نفر توسط نیروهای دشمن کشته شدند و برآورد شده که 4 برابر بیشتر از این تعداد بر اثر گرسنگی و طاعون جان باختند. اعلام شد که شهر توسط افغانها به تصرف در آمده و برای تمامی زمینها فرمان صادر شد که خلیسا (khalisa) عنوان شوند. بسیاری از آنان که به هنگام محاصره فرار کرده بودند به هند و امپراطوری عثمانی (Ottoman) پناه آوردند. بار دیگر و طی دوران کوتاهی سنی گرایی (Sunnism) مذهب رسمی کشور شد.


استقرار مجدد صفویه که با ورود نادرشاه به همراه طهماسب به اصفهان در سال 1141/1729 و پس از شکست افغانها در نزدیکی مورچه خورت (Murchakwart) آغاز شد، دوام چندانی نداشت.

اصفهان تنها سایه ای از اقتدار قبلی اش بود.

بسیاری از ساکنین شهر که از محاصره جان سالم به در برده بودند در قتل عام های بعدی کشته شدند.

مالیات های سنگین به تمامی نجات یافتگان تحمیل شد تا به سربازانی پرداخت شود که همانان را مورد ظلم و تعدی قرار داده بودند ( لوکهارت، نادرشاه. لندن، 1938، ff 39).

زمانیکه نادرشاه سرانجام در سال 1148/1736 تاج گذاری کرد پایتخت را به مشهد منتقل ساخت.

اصفهان نیز همچون سایر بخشهای تحت امپراطوری نادر از اخاذی رنج می برد.

بسیاری از زمینها توسط دولت مصادره شدند و دستوراتی مبنی بر از سر گیری اوقاف (awqaf) ارائه شد.

عادل شاه (Adil Shah) به هنگام جلوس در سال 1160/1747-8 احکام زمین نادر شاه را لغو کرد ولی آشفتگی همچنان ادامه داشت و این به دلیل وجود شمار زیادی سند جعلی، ازبین رفتن ثبتهای زمین   و غصب بود .


پس از مرگ نادر شاه مردم بر علیه حاکم که در قلعه ی تبارک (Tabarak)، محل محاصره ی وی، پناهنده شده بود، قیام کردند.

او در نهایت توسط یکی از غلامانش  کشته شد.


در نهایت کریم خان در سال 1172/9-1758 شهر را به تصرف خود درآورد.

دورانی از صلح و آرامش برای شهر آغاز گردید و در زمان حکومت محمد رینانی، حاکم محلی که کریم خان وی را در سال 1173/1759 به حاکمیت برگزید، شهر توانست تا اندازه ای ویرانی ناشی از غارت های سالهای پیشین را بازسازی کند. با این وجود اصفهان نتوانست اقتدار سالهای گذشته ی خود را بازیابد: شیراز در سال 1180/7-1766 پایتخت شد.


پس از مرگ کریم خان اغتشاش بار دیگر شهر را فرا گرفت. در سال 1199-5-1774 زمانی که باقر خان ، کدخدای خوراسکن (Khwuraskan) که خود را به حاکمیت رسانده بود، با پیشروی جعفر خان  کنترل امور را از دست داد، اصفهان برای سه روز مورد غارت و چپاول قرار گرفت.

سال بعد آقا محمد خان برادرش جعفر قلی خان را حاکم اصفهان کرد.

در دوره ی قاجار پایتخت کشور به تهران منتقل شد.

اصفهان برای مدتی به عنوان شهر تجاری اصلی امپراطوری باقی ماند، اما در نیمه ی دوم قرن 19 جایگاه خود را به تبریز داد. وقایع قرن 18 اصفهان را متحمل خسارات و تلفات سنگینی کرد. الیویر (Olivier) که در سال 1796 از اصفهان دیدن کرده بود وضعیت ویران شده ی آن را توصیف کرده و اظهار می دارد که جمعیت شهر از 50،000 نفر فراتر نمی رفت .

موریر (Morier) در سال 1811 بر آوردهای قبلی خود که خیلی بیشتر بودند را اصلاح کرد و بر اساس کشتار روزانه 300 گوسفند، جمعیت شهر را در حدود 60،000 نفر اعلام کرد .


پس از مرگ آقا محمد خان در سال 1212/8-1797تلاش بی ثمری از سوی محمد خان زند برای محاصره ی شهر صورت پذیرفت. این ماجرا با شورش حسین قلی خان قاجار  همراه شد، هر چند وی در سال 1216/2-1801 با آمدن فتحعلی شاه  از شهر گریخت. در سال 1219/5-1804 بر اثر حمله ی ملخ ها  رکود بیشتری به صورت قحطی شدید برای رفاه شهر  بوجود آمد. حدودا در همین زمان (یا احتمالا زودتر) بود که محمد حسین خان ناظم الدوله) به حکومت رسید. او یک اصفهانی بومی و مرد خودساخته ای بود که ثروت زیادی را اغلب به صورت زمین کسب کرده و بخشی از آن را به وقف اختصاص داده بود.

در دوران حکومت وی و پسرش امین الدوله (Amin al-Dawla) که به هنگام صدراعظمی وی جانشینش شد، اصفهان بار دیگر شکوفایی و موفقیت را آغاز کرد.

پس از مرگ محمد حسین خان در سال 1239/4-1823 آصف الدوله (Asaf al-Dawla)، که به عنوان صدر اعظم جانشین وی شده بود، مقدار زیادی مانده بدهی (که بعدها پرداخت شد) از اصفهان طلب کرد و امین الدوله از سمت خود برکنار شد.

آصف الدوله در سال 1242/7-1826 به طرفداری از سیف الدوله (Sayf al-Dawla)، حاکم جدید اصفهان، در آمد و وزیر وی شد.

او در سال بعد صدر اعظم شد ولی با مرگ فتحعلی خان که در سال 1250/5-1834 در اصفهان و هنگامی که وی در راه خود به سمت فارس بود اتفاق افتاد، خلع شد. فرمان فرما، حاکم استان، عزم تاج و تخت کرد ولی در نزدیکی اصفهان شکست خورد.


وقوع مجدد شورش در سالهای 1252/7-1836، 1254/9-1838 و 1255/40-1839 که ضرر و زیان بیشتری را به بار آورد محمد شاه را وادار ساخت که در سال 1256/1-1840 برای مقابله با آشوبها عازم اصفهان شود.

در حدود 150 لوطی  دستگیر شدند و نظم دوباره حکمفرما شد.

در طول حکومت نصیر الدین (Nasir al-Din) آشوب ها بار دیگر در سال 1265-6/9-1848 از سر گرفته شدند.

پس از بازدید وی از شهر در سال 1267/1859 شرایط رو به بهبود نهاد ولی خشکسالی شدید در سالهای 1288/2-1871 و 1289/3-1872 بار دیگر رشد شهر را متوقف ساخت.جمعیت به سرعت کاهش یافت.

ظل السلطان (Zill al Sultan) در سال 1874 به حکومت رسید وتا سال 1881 حاکم حقیقی بیشترین بخش های جنوبی ایران شد. حکومت وی سختگیرانه و استبدادی بود و بی نظمی ها تحمل نمی شدند. شهر بار دیگر شروع کرد به شکوفا شدن و جمعیت افزایش یافت بر طبق آماری که در سال 1882 گرفته شد، میزان جمعیت 73،654 نفر بود.

یازده سال بعد هوتام شیندلر (Houtum-Schindler) عنوان کرد که جمعیت شهر بواسطه ی افزایش طبیعی و مهاجرت قریب به 82000 نفر شده است .

در سال 1888 زمانیکه ظل السلطان از قدرت خلع شد، از تمامی بخشهای حکومتی خود به غیر از اصفهان، محروم شد. طی دوران حکومت مظفرالدین شاه  که در سال 1896 جانشین ظل السلطان شد، درگیریهای خشونت آمیز مختلفی در شهر بوجود آمد که از جمله حمله به بابی ها (Babis) در سال 4-1903 بود. طی این مدت در اصفهان نیز همچون سایر بخشهای کشور جریانهایی از تغییر شکل گرفت. نارضایتی نسبت به حکومت و سیاستهایش در حال گسترش بود و با شروع انقلاب مشروطه اصفهان نقش برجسته ای را ایفا کرد.


در دهه های نخستین قرن 20، اصفهان یک بخش صنعتی با تولیدات نساجی همچون فرشبافی، پارچه های نخی و ابریشم بدست آورد. با وجود تعداد زیادی از بناهای با شکوه در اصفهان، این شهر اکنون به یک مرکز توریستی مهم بدل شده است. اصفهان به علاوه دارای یک دانشگاه بوده و در حال حاضر مرکز اداری استان اصفهان است. در سال 2005 اصفهان به عنوان شهر میراث جهانی در یونسکو به ثبت رسید و جمعیت آن 2،540،000 نفر تخمین زده شد.


A.K.S. Lambton, , J. Sordel-Thomine, T “Isfahan”T in, E. Bosworth, 2007, Historic Cities of the Islamc World, Leiden, Boston: Brill; 167-180

آ. لامبتون، ژ. سوردل تومین

ترجمه ی ملیحه درگاهی










پنج‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1393

سبیل مرد ایرانی در گذر زمان

سبیل مرد ایرانی در گذر زمان


سبیل در طول تاریخ نشان بارز مردانگی بوده است. اما همین نشان مردانگی هم در طول تاریخ دستخوش تغییر شده و هر از چند‌گاهی نوعی از آن مد روز شده است. مردان ایران و سبیل‌هایشان را در این گالری تصویری ببینید:


مرد است و سبیل‌اش

در طول تاریخ سبیل نشان بارز "مردانگی" بوده است. قدیمی‌ترین سندی که بر داشتن سبیل به تنهایی دلالت می‌کند، تصویری از یک سوارکار ایرانی مربوط به ۳۰۰ سال قبل از میلاد مسیح است.


ریش و سبیل باستانی

در نقش‌های برجسته به‌جای مانده از عهد باستان در دوران مادها و پارس‌ها، مردان با ریش و سبیل دیده می‌شوند. در کتب قدیمی تراشیدن ریش و سبیل همچون بریدن گیسوی زنان، تنبیه محسوب می‌شده است.


سبیل اشکانیان

تندیس‌ها و سکه‌های به دست آمده از دوران اشکانیان و ساسانیان نشان از کاهش اهمیت ریش دارد. یکی از معروف‌ترین تندیس‌ها، چهره یک سرباز با سبیل را نشان می‌دهد


ریش اعراب

با حمله اعراب به ایران، مردان به رسم عرب‌ها به گذاشتن ریش روی آوردند.


سبیل چنگیزی

از دوران مغولان تا صفویان ریش اعتبار خود را از دست داد و سبیل چنگیزی مد شد. شاه عباس کبیر که از ریش دل خوشی نداشت همه مردان از جمله روحانیون را مکلف به تراشین ریش کرد. (عکس تاریخی از ناصرالدین شاه)


"تراش مویم"

شاعر دربار تاریخ صدور فرمان شاه‌ عباس کبیر را بدین‌گونه به نظم کشیده است: «تراشیدم چو موی ریش از بیخ/ "تراش مویم" آمد سال تاریخ». بدین ترتیب "تراش مویم" به حساب ابجد می‌شود سال ۹۹۷ . ده سال بعد یعنی در سال ۱۰۰۷ این حکم به اجرای عمومی درآمد.


"با‌ج سبیل"

علاقه شاه عباس به سبیل به حدی بود که حقوق و دستمزد سپاهیان به طول سبیل مرتبط شد. پرداخت اضافه حقوق سبیل از سوی مردم ولایت‌ها موجب شد که اصطلاح "باج سبیل" رواج یابد.


ضرب‌المثل‌های سبیلی

در زبان فارسی اصلاحات و ضرب‌المثل‌هایی همچون: "سبیل کسی را دود دادن"، "زیر سبیلی رد کردن"، "سبیل کسی را چرب کردن"، "سبیل کلفت" و غیره راه یافته است.


نماد سبیل

سبیل به‌عنوان یک نماد البته جای خود را نیز در ادبیات، شعر و حتی سینما نیز باز کرده است.


انواع سبیل

در طول تاریخ مردان ایرانی انواع متخلف سبیل با برخود دیده‌اند. سبیل‌های چون: سبیل چخماقی، سیبیل مگسی، سبیل پهلوانی.


انواع سبیل

در طول تاریخ مردان ایرانی انواع گوناگونی از سبیل را بر صورت گذاشته‌اند؛ سبیل‌هایی چون: سبیل دراویش، سبیل هیتلری، سبیل افراشته، سبیل داش‌مشدی‌ها و انواع دیگر...


عامه مردان

عامه مردان سبیل معمولی دارند. سبیلی که پشت لب بالا را به‌طور متوسط پوشانده و هرازچند گاهی کوتاه می‌شود.


سبیل سیاسی

در ایران برای مدت کوتاهی نوعی از سبیل که به "سبیل استالینی" معروف بود در بین مردان با گرایش فکری چپ مد شد. بعد از انقلاب هم نوعی از این سبیل در بین چپ‌ها رواج یافت.


ریش سیاسی

در سال‌های بعد از انقلاب سبیل به همراه ریش دارای بار سیاسی شد و معنی اسلامگرایی یافت. این افراد آبخور سبیل و یا همان "شارب" را کوتاه می‌کنند.


نه ریش، نه سبیل

امروزه مردان ایران به سه دسته تقسیم شده‌اند: آنها که ریش و سبیل دارند، آنها که فقط سبیل دارند و آنها که نه ریش دارند و نه سبیل. اما هر سه حالت آن نه نشانی از "مردانگی" است و نه نشانی از رهایی از خصیصه‌های "مردسالاری".

یکشنبه 23 آذر‌ماه سال 1393

گاگولیسم

گاگولیسم



یکی رفت در مغازه، گفت: « یک کانادا می خوام با یه کیک.» مغازه دار گفت: « کیک نداریم.»


طرف گفت: « پس یه کوکاکولا بده با یه کیک»، مغازه دار گفت: « کیک نداریم.»


طرف گفت: « پس یه شیرپاکتی بده با یه کیک»، مغازه دار گفت: « کیک نداریم.»


طرف گفت: « حالا که هیچی نداری یه لیوان آب بده با یه کیک»، مغازه دار گفت: « کیک نداریم.»


طرف مستاصل شد و گفت: « باشه، پس یه کیک خالی بده.»


بقول عمران حالا حکایت ماست، هر چه می گوئیم اسیدپاشی چی شد و چرا بعد از سه ماه عواملش دستگیر نشدند و برای چه کاری برای دستگیری اسیدپاش ها نمی کنید اشرق و مشرق را به هم می بافند و زمین و آسمان را به هم می دوزند و انگار نه انگار که اینهمه توضیح دادیم که کیک نداریم.


فرمانده نیروی انتظامی گفت: « متظاهرین به اسیدپاشی در مشهد را بعد از پنج ساعت دستگیر کردیم.»


می پرسم: « پس چرا اسیدپاش های اصفهان را بعد از سه ماه دستگیر نکردید؟»

می گوید: « قاتل معلم بروجردی هم دستگیر شد.»


می گویم: « دستت درد نکند، ولی اسیدپاش های اصفهان چی شدند.»

می گوید: « چاقوزن جهرمی را گرفتیم.»


می گویم: « دستت طلا، ولی اسیدپاش های اصفهانی چی شدند؟»

می گوید: « اسیدپاشی که فقط روی صورت نیست، روی اموال و ماشین هم اسید می پاشند.»


می گویم: « خیلی ممنون از اطلاعات عمومی، ولی اسیدپاش های اصفهان چی شدند؟»

می گوید: « این اسیدپاش های اصفهان که چیزی نیستند، در سال 700 حادثه اسیدپاشی داریم.»


می گویم: « دستت درد نکند، همه شان را بگیر، ولی اسیدپاش های اصفهان چی شدند؟»

با عصبانیت می گوید: « اسیدپاشی اصفهان هیچ ربطی به حجاب ندارد.»


می گویم: « من که نمی گویم به چی ربط دارد، شما اول دستگیرشان کن بعد این همه توضیح بده.»

یعنی کی می شود که به این حکومت گاگول یک حرفی بزنیم و یک جواب درست از آن بشنویم؟




شنبه 22 آذر‌ماه سال 1393

نروژ چگونه پول نفت را خرج می کند؟

نروژ چگونه پول نفت را خرج می کند؟



نروژ پنجمین کشور صادرکننده نفت دنیا است و درآمد سالانه نفتش حدود 40 میلیارد دلار است، اقتصاد نروژ البته تنها مبتنی و متکی بر نفت نیست. در همه تحقیق‌های بین‌المللی درباره نابرابری درآمدی کشورها، نروژ در صدر کشورهایی است که نابرابری درآمدی ندارند. ثروت در این کشور به صورت عادلانه و یکپارچه میان مردم توزیع می‌شود.


اینجا نروژ است، چهارمین کشور ثروتمند دنیا، کشوری که 80 درصد هزینه مهدکودک‌ها را دولت به‌صورت یارانه پرداخت می‌کند. به همین خاطر والدین می‌توانند ماهی 116 دلار اضافه بر شهریه مهدکودک، برای حضور یک سرآشپز حرفه‌ای برای کودکانشان بپردازند. به ویژه اگر بدانید که حقوق ماهانه مردم نروژ 50 درصد از متوسط کشورهای عضو اتحادیه اروپا بالاتر است. نروژ عضو اتحادیه اروپا نیست.


این توزیع عادلانه ثروت در جامعه، نکته‌ای است که نروژ را از دیگر کشورهای نفتی جهان منحصربه‌فرد و مجزا می‌کند، اما نروژ چطور ثروت نفتش را مدیریت می‌کند؟


تا سال 1969 یعنی قبل از آنکه نفت کشف شود، استاوانگر که اکنون بندر نفتی در دریای شمال و پایتخت نفتی نروژ است، یک شهر ماهیگیری بود که مهم‌ترین و هیجان‌انگیزترین اخبارش به فصل ماهیگیری مربوط می‌شد. کاهش شدید منابع شیلات دریای شمال در سال 1870، این شهر و کل نروژ را تحت تاثیر قرار داد. جریان پرشتاب صنعتی‌شدن همسایگان نروژ باعث این کاهش منابع شیلات شده‌بود. این وضعیت برای مدتی ادامه داشت تا اینکه نفت همه چیز را تغییر داد.


در سال 1960 و قبل از اکتشاف نفت، استاندارد زندگی در نروژ 30 تا 40 درصد پایین‌تر از سوئد و دانمارک بود. اکنون اما استاندارد زندگی بسیار بالاتر از این کشورهاست. شهر استاوانگر از یک شهر 90 هزار نفری در دهه 1960 به یک مرکز استان با جمعیتی بالغ بر 204 هزار نفر تبدیل شد. نفت این شهر را کاملا تغییر داد، به طوری‌که محل پهلوگیری و رفت‌وآمد کشتی‌های نفتی شد، دانشگاهی با ظرفیت 10 هزار دانشجو در آن ساخته شد و صاحب چندین سالن کنسرت و موزه شد. در نقاط دیگر ساحل غربی نروژ که 70 چاه نفتی در آن واقع است هم به همین صورت پیشرفت و تحول صورت گرفت.


بیماری هلندی

صنعت نفت به یک باره و از همان ابتدا، نروژ 5 میلیون نفری را ثروتمند و کامیاب نکرد. نروژ هم مانند دیگر کشورهای نفتی، به بیماری هلندی مبتلا شد. این عبارتی است که به زیان اقتصادی ناشی از وابستگی به نفت به نهادها و ساختار اقتصاد و سیستم صادرات و واردات کشورها گفته می‌شود. چون ابتدا این زیان در هلند کشف شد و مورد بررسی قرار گرفت نامش به بیماری هلندی موسوم شد.


در شهر استاوانگر مردی زندگی می‌کند که از ابتدا شاهد تاریخچه نفتی نروژ بوده است. او یک عراقی به نام فاروق القسیم است که کارش با نفت را در بصره و به عنوان زمین‌شناس نفتی شروع کرد، اما در 30 سالگی به همراه همسر نروژی‌اش برای درمان پزشکی پسرش به نروژ رفت. در سال 1968 وقتی او به نروژ رفت، در وزارت نفت مشغول به کار شد. این شغل دائمی شد و او از سال 1973 تا 1991 مدیریت منابع نفتی نروژ را به عهده داشت. بعد هم بازنشسته شد و به کار مشاوره نفتی در سطح بین‌المللی پرداخت. او زمانی را که اولین اکتشافات نفتی در نروژ صورت گرفت و واکنش مردم این کشور را به یاد می‌آورد.


مردم از درآمد سرشاری که این مایع سیاه می‌توانست برای کشورشان به همراه بیاورد، خشنود بودند. پول نفت مستقیما به بودجه دولت راه یافت و هزینه‌ها بالا رفت، اما در سال 1972 معلوم شد که اقتصاد دچار مشکل شده‌است. نروژ چهار سال به بیماری هلندی مبتلا شد. دستمزدها بالا رفته‌بود، کارخانه‌ها در رقابت با صنعت نفت، کارگران خود را از دست می‌دادند و خارجی‌ها برای سرمایه‌گذاری در صنعت نفت نروژ هجوم می‌آوردند. این هجوم ارزش پول نروژ را بالا برد و به همین خاطر مصرف‌کنندگان کالاهای صادراتی نروژ توان خرید این کالاها را نداشتند.


واکنش اولیه دولت، تقسیم یارانه نفتی میان مردم بود، اما در سال 1976، دولت نروژتصمیم گرفت که جلوی این روند را بگیرد. دولت متوجه تخریب‌های ناشی از سونامی پول نفت شده بود. دولت نروژ تصمیم گرفت کاری را بکند که دیگر دولت‌های نفتی آن زمان مانند عراق یا دیگر کشورهای خاورمیانه هیچ گاه نکردند. دولت عمدا مسیر ورود پول نفت به اقتصاد را بست. دولت نروژ ابتدا همه مزایا و اضافه درآمد شرکت‌های نفتی را جمع کرد و آن را در زمینه اکتشاف و تحقیق برای تولید نفت بیشتر سرمایه‌گذاری کرد. در سال 1995، سیل درآمدهای نفتی بیشتر شد.


به همین خاطر دولت نروژ صندوقی مخصوص برای جمع‌آوری درآمدهای مازاد نفتی تاسیس و اعلام کرد که این دارایی نسل آینده نروژی‌هاست. دولت خودش را از دست زدن به این صندوق منع کرد و قرار شد که تنها 4 درصد از درآمدهای نفتی در داخل هزینه شود و بقیه این پول صرف سرمایه‌گذاری در خارج برای خرید سهام شرکت‌های سودده جهانی یا طرح‌های پرسود شود. درواقع دولت نروژ پول نفت را به تبعید فرستاد.


نتیجه این شد که درآمدهای نفتی نروژ از سال 1995 به جای آنکه مستقیما به سمت اقتصاد روانه شود، در صندوقی جمع شود که اکنون ارزش آن به 890 میلیارد دلار رسیده‌است. این یعنی سهم هر شهروند نروژی در این صندوق معادل 170 هزار دلار است. بخشی از این پول البته صرف دوران بازنشستگی نروژی‌ها می‌شود چون نروژ با رشد جمعیت سالمند روبه‌رو است، اما هدف اصلی این صندوق، اطمینان از عدم وابستگی اقتصاد نروژ به پول نفت و برنامه‌ریزی برای روز مبادایی است که نفت تمام شود یا قیمتش مانند این روزها، به شدت کاهش یابد. این تئوری به خوبی جواب داده‌است.


اگر از شهر نفتی استاوانگر 45 دقیقه رانندگی کنید و دورتر بروید، به مزرعه پرورش ماهی سالمون می رسید. نروژ دومین صادرکننده محصولات دریایی در جهان است.


نروژ در رده‌بندی‌های جهانی، از نظر اعتماد میان شهروندان و دولت همواره در رده نخست قرار داشته‌است. یکی از دلایل این اعتماد، نحوه مدیریت درآمد و ثروت نفت و این کشور در سال‌های اخیر به‌گونه‌ای بوده که این ثروت برای نسل‌های بعدی هم باقی بماند.


جمعه 21 آذر‌ماه سال 1393

دوستان گل و بلبل

دوستان گل و بلبل


در همه دنیا وقتی مردم شلوغ می کنند پلیس سر می رسد، در ایران وقتی پلیس حضور پیدا می کند، مردم شلوغ می کنند، در همه دنیا وقتی ترافیک ایجاد می شود، پلیس برای برطرف کردن آن حاضر می شود، در ایران وقتی پلیس برای کنترل ماشینها حاضر می شود، ترافیک ایجاد می شود.



در همه دنیا وقتی تخلفات مالی اتفاق می افتد، دولت قوانین ضدفساد وضع می کند و با فساد مبارزه می کند، در ایران وقتی سروکله دولت در اقتصاد پیدا می شود، تازه فساد مالی ایجاد می شود. تمام این 37 سال را بگردید، تک تک پرونده های مالی را دنبال کنید، حتی یک پرونده فساد مالی پیدا نمی کنید که بدون دخالت دولت یا حکومت رخ داده باشد.


وزیر اطلاعات خبر داد که : « بیست نفر از مدیران میانی دولت سابق در ارتباط با تخلفات مالی بازداشت شدند.» یعنی کلا همین یک دولت عدالت گستر که هفته ای هفت بار رئیس دولتش دست به جیب بود تا فهرست مفسدین اقتصادی را منتشر کند، مهم ترین دولت تاریخ ایران است که بیشترین فساد مالی را انجام داد.


روحانی گفت: « اگر اطلاعات، تفنگ، پول، سرمایه، سایت، روزنامه و خبرگزاری را همه یکجا جمع کنیم، ابوذر و سلمان هم فاسد می شوند.» تا کسی تصمیم بگیرد با فساد مالی مبارزه کند، بلافاصله مجلس و قوه قضائیه یک برچسب عامل فتنه روی او می چسبانند و طرف را به طرف زباله دانی تاریخ هدایت می کنند، تا کسی تصمیم می گیرد با دزدی و غارت اموال مردم مبارزه کند، بلافاصله همه نمایندگان مجلس و ائمه جمعه گیر می دهند به ساپورت زنان و فاق شلوار مردان و کنسرت موسیقی و تولید فیلم سینمایی و خط قرمز هسته ای و نمی گذارند کسی به فساد مالی رسیدگی کند.


سپاه هم که مثل خرس، منظورم فیروزآبادی نیست، کلا عرض شد، نشسته بالای سر اقتصاد کشور و نفت را دارد تزریق می کند به بدن.


از آن طرف آیت الله خامنه ای گفته است: « چرا اقدام قاطع در مبارزه با فساد انجام نمی شود که نتیجه را مردم به صورت ملموس مشاهده کنند.»


از همان اول که فساد مالی در ایران به پدیده دولتی تبدیل شد، فاضل خداداد سرش از طریق رفیق دوست به بیت رهبری وصل بود، رمضانی که بغل دست بیت رهبری داشت حال پخش می کرد، شهرام جزایری که فقط به شخص جبرئیل و میکائیل رشوه نداده بود و  عظیم ترین فساد مالی کشور هم که در همین دولت احمدی نژاد رخ داده بود.


الآن هم کسی جرات نمی کند دست به مرتضوی فاسد و بابک زنجانی و بقایی و مشائی و رحیمی و جهرمی و غیره بزند.



وقتی خود قوه قضائیه مانع پیگیری پرونده های مالی نشود، چون سیاه نمایی می شود، لابد انتظار دارند دربان مجلس با فساد مالی مبارزه کند. آن مجلس که حداقل صد نماینده اش از مرتضوی پول گرفتند و از هضم رابع هم گذراندند، آن دولت هم که وزرایش با اسم مستعار در حال محاکمه با ریتم اسلوموشن هستند، خود رئیس قوه قضائیه هم که داداشش صاحب پرونده است و مهم ترین قاضی اش یعنی مرتضوی اند خلافکارهای کشور است. یک بررسی ساده بکنی می بینی نود درصد خلاف های مالی را افرادی در قوه قضائیه و مجلس دارند پیگیری می کنند که خودشان آن را انجام دادند.



خدا هنوزم آخرالزمان نشده ؟ اگر نشده یا ما را به جهنمت ببر یا اینان را به بهشت تا دست از سر هم برداریم ...

جمعه 21 آذر‌ماه سال 1393

حضور و غیاب استعمارگران

حضور و غیاب استعمارگران



نبوغ هر روز شکوفه می زند و هر لحظه گل می دهد. آیت الله حائری امام جمعه شیراز و مصرف کننده نصف تولید حنای کشور اعلام کرد که « حضور و غیاب در دانشگاه طرح استعمار است.» البته حرف ایشان خیلی هم بی ربط نیست. بعید نیست ناخن گرفتن، شستن دست و رو، حمام رفتن، شستن میوه قبل از خوردن آن، آب خوردن با لیوان و بدون گذاشتن دهن به شیر آب، شانه کردن موها، راه رفتن با کفش و خیلی کارهای دیگر هم طرح استعمار باشد.


یکهو دیدی همین که دانشجویان به جای اینکه از پنجره و با طناب وارد کلاس شوند، از در وارد می شوند هم طرح استعمار باشد. معلوم نیست چند ماه بعد کاشف به عمل بیاید که دست نکردن توی دماغ و کوتاه کردن مو با وسیله ای غیر از قمه کار استعمار باشد. اصلا همین که ما به جای چرخ های چهارگوش از چرخ های دایره ای برای دوچرخه و ماشین استفاده می کنیم طرح استعماری باشد.


اصلا همین که وقتی پشت میز می نشینیم به جای اینکه مثل آقای حائری روی زمین بنشینیم، مثل استعمارگران روی صندلی می نشینیم، خودش یک طرح استعماری است. اصلا چرا مثل استعمارگران فلان جای بچه های مان را با آب می شوئیم و لیس نمی زنیم؟ جدا تا کی می خواهیم هر روز آب به آسیاب استعمارگران بریزیم؟






جمعه 21 آذر‌ماه سال 1393

چی به جای چی؟

چی به جای چی؟



این خارجی ها هم فکر می کنند ما خیلی بدبختیم. خودشان بدبختند. فکر می کنند ما نه می خندیم، نه عاشق می شویم، نه تفریح و حال و حول می کنیم، نه می رقصیم، نه کتاب می خوانیم. اصلا اینطور نیست. اتفاقا همه این کارها را می کنیم، خیلی خوب هم می کنیم، فقط مال ما کمی فرق دارد.



خارجی ها برای اینکه بخندند، یکی جوک می گوید، بقیه می خندند، در ایران ائمه جمعه و مسئولان سیاسی سخنرانی جدی می کنند و ما می خندیم، در عوض وقتی که جوک و طنز می گوئیم ما را دستگیر می کنند و می برند زندان و گریه می کنیم.


خارجی ها وقتی می خواهند شعر بخوانند، به انجمن شعر می روند، شاعری شعرش را می خواند و آنها به خارجی می گویند احسنت، شاعران ما برای اینکه شعر بخوانند می روند پیش رهبر و آنجا شعر می خوانند و او می گوید احسنت، در عوض در انجمن شعر شاعران درباره سیاست شعر می خوانند و دستگیر می شوند و عالی پیام می رود زندان.


خارجی ها برای اینکه قهوه یا چای بخورند می روند کافه که یک جای خلوت است و در آنجا چای یا قهوه می خورند، ما برای خوردن چای یا قهوه و کشیدن قلیان می رویم به کوههای دربند و پلیس گیر می دهد به حجاب زن مان و دعوا می شود، در عوض وقتی وقتی می خواهیم چت کنیم به کافه می رویم و آنجا را هم پلیس تعطیل می کند.


خارجی ها برای طرح مباحث فلسفی و فکری در سالن دانشگاه جمع می شوند و در سکوت سخنرانی می کنند و در جلسات حزبی مبارزه سیاسی می کنند، ما در سالن های دانشگاه مبارزه سیاسی می کنیم و علیه حصر موسوی و آمریکا و استبداد شعار می دهیم، در عوض در جلسات سیاسی درباره مباحث هرمنوتیک گفتگو می کنیم.


خارجی ها وقتی می خواهد خوشحالی و تفریح کنند می روند استندآپ کمدی و با دیدن فیلم سینمایی خوش می گذرانند، ما وقتی می خواهیم استندآپ کمدی ببینیم، به سخنرانی قرائتی یا حاج آقا دانشمند که برای تبلیغ دین حرفهای خنده دار می زند گوش می کنیم. در عوض برای مبارزه سیاسی به خانه هنرمندان می رویم و هنرمندان مان بخاطر فیلمسازی می روند زندان.


خارجی ها وقتی می خواهند خودشان را تکان بدهند می روند کنسرت موسیقی، بعد وقتی می روند عزاداری سکوت می کنند، ما وقتی می خواهیم خودمان را تکان می دهیم می رویم عزاداری و سینه زنی می کنیم، در عوض وقتی می رویم کنسرت موسیقی، خیلی مودب می نشینیم و سعی می کنیم اصلا تکان نخوریم.


خارجی ها برای اینکه بروند دانشگاه چهار سال رانندگی می کنند و پول در می آورند بعد با پول آن دانشگاه می روند، ما اول می رویم دانشگاه و درس می خوانیم، بعد که فارغ التحصیل شدیم، می رویم مسافرکشی می کنیم تا پول دربیاوریم.



خارجی ها وقتی می خواهند عاشق بشوند می روند یک زن یا مرد جذاب و دوست داشتنی می گیرند و عاشقش می شوند و به او می گویند « روح منی مارگریت، عشق منی مارگریت» بعد با مارگریت همفکری می کنند و برای مبارزه سیاسی به یک حزب می روند و به اهداف شان می رسند. ما وارد یک حزب می شویم و عاشق رهبرش می شویم و عاشقانه به او می گوئیم « روح منی .....، بت شکنی .....» یا « مسعود، مریم، عشق منی رجوی» یا می گوئیم « خاتمی! دوستت داریم» بعد در جریان مبارزه با یکی از همفکران مان ازدواج می کنیم و برای ازدواج همه جور حساب و کتاب می کنیم و سعی می کنیم با همسرمان کار مطالعاتی و فکر کنیم.



خارجی ها برای اینکه دولت را تغییر بدهند در انتخابات شرکت می کنند و بعد از انتخابات یک دولت جدید و متفاوت سر کار می آید، ما برای اینکه دولت را عوض کنیم، یک انقلاب می کنیم و بعد از انقلاب و کلی کشت و کشتار و خین و خین ریزی دوباره چیزی شبیه همان دولت قبلی می آید سر کار. نتیجه گیری اخلاقی: ما همان کارهایی را می کنیم که بقیه می کنند، فقط جاش فرق می کند.



سرچشمه

چهارشنبه 19 آذر‌ماه سال 1393

خریدار مدال نوبل جیمز واتسون آن را به عنوان هدیه برمی گرداند

خریدار مدال نوبل جیمز واتسون آن را به عنوان هدیه برمی گرداند



ثروتمندترین مرد روسیه فاش کرده است که او همان کسی است که اخیرا مدال نوبل جیمز واتسون را در یک حراجی خریداری کرده و حالا قصد دارد مدال را به صاحب اصلی اش برگرداند.



آلیشر عثمان اف غول صنایع فولاد و ارتباطات راه دور روسیه گفت که آقای واتسون "مستحق" این مدال است و او از اینکه این دانشمند احساس می کرده باید مدال را بفروشد"ناراحت" بود.


جایزه نوبل پزشکی ۱۹۶۲ به جیمز واتسون، موریس ویلکینز و فرانسیس کریک اهدا شد که هر کدام یک مدال طلا گرفتند.


او جایزه اش را هفته پیش حراج کرد که به بهای ۴.۸ میلیون دلار فروش رفت.


آقای عثمان اف در بیانیه ای گفت که او همان کسی است که هفته گذشته مدال را به صورت ناشناس طی تماسی تلفنی خریده بود.


او گفت:‌ "به نظر من وضعیتی که در آن یک دانشمند برجسته مجبور به فروش مدالی می شود که نشان شناسایی دستاوردهای اوست، غیرقابل قبول است."


"جیمز واتسون یکی از بزرگترین زیست شناسان در تاریخ بشر است و جایزه او برای کشف ساختمان دی ان ای باید نزد او بماند."


نشریه آمریکایی فوربز میزان دارایی های آقای عثمان اف را ۱۵.۸ میلیارد دلار تخمین زده است. او از سهام داران عمده باشگاه فوتبال آرسنال است و در فهرست ثروتمندان سال ۲۰۱۳ بریتانیا در صدر قرار گرفت.


این اولین بار بود که یک مدال نوبل از طرف یک دریافت کننده آن که هنوز زنده است حراج می شد.


آقای واتسون، ۸۶ ساله، از مبلغ به فروش رفته مدال ابراز خوشحالی کرده و گفته بود که بخشی از آن را به مراکز تحقیقاتی و موسسات خیریه اهدا خواهد کرد.


آقای واتسون گفته بود مدال را به خاطر آن فروخته که پس از اظهاراتش در سال ۲۰۰۷ درباره نژاد شدیدا از سوی جامعه علمی سرزنش شده بود.


او در آن سال در مصاحبه ای با ساندی تایمز نژاد را به هوش مربوط دانسته بود دایر بر اینکه سطح هوشی در آفریقا پایین تر است، که به خاطر آن مورد انتقادهای زیادی قرار گرفت.


او همان زمان از اظهاراتش چنین عذر خواهی کرد:‌ "من از همه کسانی که از حرف های من چنین برداشت کرده اند که آفریقا به عنوان یک قاره به نوعی از لحاظ ژنتیکی در سطحی پایین تر است به طور نامشروط عذرخواهی می کنم. منظور من این نبوده. مهمتر از نظر من اینکه چنین اعتقادی هیچ مبنای علمی ندارد."


آقای واتسون اخیرا در مصاحبه ای با فایننشیال تایمز گفت که از زمان آن مصاحبه احساس می کند که دیگر به رسمیت شناخته نمی شود.










آری انسانیت هنوز نمرده ...

یکشنبه 16 آذر‌ماه سال 1393

کاشف ساختار “DNA” جایزۀ نوبل خود را ۴٫۷ میلیون دلار فروخت!

کاشف ساختار “DNA” جایزۀ نوبل خود را ۴٫۷ میلیون دلار فروخت!



شاید وقتی جیمز واتسون، کاشف ساختار DNA برنده جایزه نوبل سال ۱۹۶۲ شد هرگز فکر نمی کرد روزی به دلیل شرایط نامساعد مالی مجبور شود ارزشمندترین دستاورد زندگی خود، که نتیجه سال ها تحقیق و پژوهش در حوزه علم ژنتیک بوده است، را بفروشد. این نخستین بار است که دانشمندی در زمان حیات خود تصمیم می گیرد این جایزه را بفروشد.



مدال جایزه نوبل جیمز واتسون، کاشف ساختار مولکول “DNA” در حراجی کریستیز به قیمت گزاف به فروش رفت. این پژوهشگر سرشناس از هفت سال پیش به دلیل سخنان خود در یک مصاحبه دچار مشکلات مالی شده بود، و در نهایت تصمیم گرفت در سن ۸۶ سالگی نوبل خود را برای فروش به حراج بگذارد. پنج‌شنبه شب (۴دسامبر / ۱۳ آذر) همراه همسر و پسرش در حراجی معروف کریستیز در لندن حضور پیدا کرد و در این حراجی شاهد بود که قیمت‌های پیشنهادی برای خرید مدال جایزه نوبل او، بالا و بالاتر رفت و در نهایت خریداری ناشناس تلفنی با پیشنهاد پرداخت ۴ میلیون و ۷۶۰ هزار دلار رکورد خرید مدال نوبل را شکست.


واتسون پس از فروختن مدال نوبل خود به روزنامه “نیویورک تایمز” گفت که از نتیجه حراجی راضی است و اعلام کرد که تصمیم دارد بخشی از این پول را به چند مرکز علمی اهدا کند که از او در گذشته حمایت کردند.


علم بهتر است یا ثروت !